عاشق شیدایی

عاشقانه

بزن باران

زمین حال بدی دارد!!!!!

هوا ابریست

نفس بالا نمی آید

بزن باران

نوازش کن تن رنجور مردم را

زمین حال بدی دارد

تنش زخمیست از بد تاختن های کج مردم

ببار ای ابرکم شاید

کمی خشمت فرود آید

هنوزم نسل قابیل بر زمین جاریست

هنوزم خون آدم را

درون شیشه میریزند

کسی از حال همسایه

سراغی را نمیگیرد

و بر داد کسی دستی نمی یازد

شرافت هم فروشی شد

زمین پر شد ز انسانهای رنگارنگ

صداقت رخت خود برداشت

فراری شد از این مردم

بزن باران

زمین حال بدی دارد

بزن باران

نگاشته شده در پنجشنبه ۱ مرداد۱۳۹۴ساعت 9:9 یادگاری از alisantuori| |

اشتباهم این بود

جان ندادم سرراهت جهت قربانی

زندگی بعد تو شد ویرانی

جرمم این بود که عاشق بودم

جرمم این است که نفس دارم هنوز

ایها الناس به این مجرم محبوس کمی گوش کنید

عشق را از نظر خویش فراموش کنید

کُشت فرهاد تبر

کو خبری از مجنون

بهر این عاشق بی دل همه فریاد کنید

نگذارید به خونم بکشد عشق و جنون

نگذارید که خون بدنم بهر غرامت ببرد

پس به دارش بکشید

تا که آزاد شود زندانی

و نباشد عشقی

که کند محبوسم ...

ali santuori

عاشق شیدایی

نگاشته شده در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 10:22 یادگاری از alisantuori| |

خانه ای می خواهم

که در آن بوی صفا موج زند

خانه ای کز در آن نور تجلی پیداست

سقف آن ، آسمان آبی

و همیشه درِ آن رو به همه باز شود

و فضایش همه از عطر محبت باشد

رود جاری باشد

در و دیوار اتاقش همه آوای نسیم

و خدا در همه حال

به صدای دل من گوش کند

خانه من اینجاست ...

ali santuori

 

نگاشته شده در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 10:7 یادگاری از alisantuori| |

دل خسته و غمگین و پریشان

در کُنج خرابات مغانم

کامی دگر از جام شرابش

می نوشم و سرمست بمانم

یک بوسه شیرین زلبش دوش

بگرفتم و امروز جوانم

بی غم نتوان بود در این دِیر خرابات

اما چه کنم بی مِی و معشوق نمانم

دردی که مرا کشت، فراق است

وَر نه زِنگاهش غم ایام ندادنم

عاشق صفتی شیوه رندان جهان است

من نقطه ای از جمله ی رندان جهانم

(Ali Santuori (93.01.30

من نقطه ای از جمله رندان جهانم 

نگاشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 15:47 یادگاری از alisantuori| |

خطایت هرچه بود آدم ...

به جرم سیب دزدیدن، تورا از خویش پردادند...!!

ولی آدم نکن باور؛

تو را با چیدن یک سیب پر دادند؟!

خطایت عشق حوا بود ...

گمانم عاشقش بودی!

به چشمت عشق را دیدی ...

برای خاطر حوا تو آن شب سیب را چیدی؟!

چه رازی پشت این سیب است؟!

که ما را در به در کردی،

از آن مأوای روحانی

به این دنیای ظلمانی...

من از ابهام میترسم،

من از تکرار این فرجام میترسم...

چنان گنگ است این قصه،

چنان تاریک و پنهان است

که از ترس سقوطی تلخ...

من از بوییدن یک سیب بدهنگام میترسم!!

نگاشته شده در شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 9:33 یادگاری از alisantuori| |

دلم از دست زمانه خون است

حالم از دست خودم ویرون است

کی شود حس رهایی بکنم

در دلم خانه تکانی بکنم

پاک گردم از همه ناپاکی

دور گردم از حصار خاکی

پَرکَشم تا ملکوتت برسم

از صدا تا به سکوتت برسم

ولی افسوس همه یک رویاست

زندگی با غم و دردش زیباست

 

Ali Santuori 93.12.12

نگاشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 8:9 یادگاری از alisantuori| |

در دلـــــــم بــــــــود كه آدم شوم؛ امّا نشدم

بــــى‏خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم

بـــــــر درِ پیــــــرِ خــــــرابــــات نهم روى نیاز

تا بــه این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم

هجرت از خویش كنم، خانه به محبوب دهم

تا بـــه اسمـــــاء معلّم شوم؛ امّا نشدم

از كف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رستــــه از كوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم

فــــــــــارغ از خـویشتن و واله رخسار حبیب

همچنــــان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم

سر و پا گوش شوم، پاى به سر هوش شوم

كـــــز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم

از صفــــــا راه بیابــــــم به ســــــــوى دار فنا

در وفــــا یــــــار مسلّم شوم؛ امّا نشدم

خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت است

تــــا بــــرِ دوست مكرّم شوم؛ امّا نشدم

آرزوهــــا همـــــه در گور شد اى نفس خبیث

در دلــــم بــــود كـه آدم شوم؛ امّا نشدم

نگاشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 12:24 یادگاری از alisantuori| |

دﺭﺩﻡ ﺍﯾــــﻦ ﻧـــﯿـﺴـﺖ

ﮐـــــﻪ ﺍﻭ ﻋــــﺎﺷــــﻖ ﻧـــﯿــﺴـﺖ ،

ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾــــﻦ ﻧــﯿــﺴـﺖ ﮐــــــــﻪ ﻣــﻌــﺸـــﻮﻕ ﻣــﻦ ﺍﺯ ﻋــﺸــﻖ ﺗـﻬــﯽ ﺍﺳـﺖ

ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾــــــﻦ ﺍﺳﺖ ﮐــــــﻪ ﺑــــﺎ ﺩﯾـــــﺪﻥ ﺍﯾـــــﻦ ﺳــﺮﺩﯼ ﻫــــﺎ

ﻣـــــﻦ ﭼـــــﺮﺍ ﺩﻝ ﺑـــﺴــﺘــﻢ ؟

نگاشته شده در سه شنبه ۲ دی۱۳۹۳ساعت 11:21 یادگاری از alisantuori| |

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود,
این همه رنگِ قشنگ از کفِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد,
دلِ تنها به چه شوقی پیِ یلدا برود؟

ashegh-sheydaey.blogfa.com

نگاشته شده در دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ساعت 8:42 یادگاری از alisantuori| |

پر كن پياله را، كين اب اتشين

ديريست ره به حال خرابم نمي برد!

اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي ،

دريا ي آتشست كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم

تا مرز نا شناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا – تا شهر ياد ها....

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق ! از اوج قله هاي مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

 

(مشيري)

نگاشته شده در شنبه ۳ آبان۱۳۹۳ساعت 11:38 یادگاری از alisantuori| |