X
تبلیغات
عاشق شیدایی


عاشق شیدایی

عاشقانه

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

(سهراب سپهری)



نگاشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 7:48 یادگاری از alisantuori| |


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان و دگران واي بحال دگران

 

مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم

محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران

 

دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند

كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

 

شهريارا غم آوارگي و در بدري

شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

 

شهریار

نگاشته شده در جمعه 4 بهمن1392ساعت 7:58 یادگاری از alisantuori| |


کودکی ام را دوست داشتم.

روزهایی که به جای دلم

 

سر زانوهایم زخمی بود ...

نگاشته شده در جمعه 27 دی1392ساعت 21:9 یادگاری از alisantuori| |

به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش!!!
دل به دل راه ندارد هرگز
مردمان میگویند؛ دل به دل راه قشنگی دارد که درونش همه عشق است و وفا و ندارد راهی به در بسته و خاموش جفا !؟؟
حال من میگویم ؛
دل به دل راه ندارد هرگز !
به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی...

نگاشته شده در یکشنبه 17 آذر1392ساعت 8:57 یادگاری از alisantuori| |


یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...

نگاشته شده در جمعه 15 آذر1392ساعت 8:22 یادگاری از alisantuori| |


کاش می‌شد که کسی می‌آمد
این دل خسته‌ی ما را می‌برد
چشم ما را می‌شست
راز لبخند به لب می‌آموخت

کاش می‌شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس‌ها همه خالی بودند
آسمان، آبی بود
و نسیم، روی آرامش اندیشه‌ی ما می‌رقصید

کاش می‌شد که غم و دلتنگی
راه این خانه‌ی ما گم می‌کرد
و دل از هر چه سیاهی ست، رها می‌کردیم
و سکوت، جای خود را به هم آوائی ما می‌بخشید
و کمی، مهربان تر بودیم

کاش می‌شد دشنام،
جای خود را به سلامی می‌داد
گل لبخند، به مهمانی لب می‌بردیم
بذر امید، به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می‌خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم، به مهمانی دل می‌بردیم

کاش می‌فهمیدیم
قدراین لحظه، که در دوری هم میراندیم
کاش می‌دانستیم، راز این رود حیات
که به سرچشمه، همی‌گردد باز

کاش ما تجربه‌ای می‌کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را

کاش می‌شد که به انگشت نخی می‌بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

نگاشته شده در چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 10:0 یادگاری از alisantuori| |


خاطراتت صف کشیده اند!


یکی پس از دیگری...


حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند!

و من...



فرار می کنم از فکر کردن به تو؛


مثل رد کردن آهنگی که ...



خیلی دوستش دارم خیلی...!

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 7:40 یادگاری از alisantuori| |

می رود جان از تنم هر گه تو رفتی از برم

می شود خون این دلم وقتی تو باشی در سرم


گر تو باشی پیش من غم رو بگرداند زمن

ور تو باشی مونسم هرگز نگردم در حرم


عشق من یکدم به من سر زن ببین

جان فدایت می کنم بی منت از روی کرم


بی وفایی می کنی با قلب من با این همه

ره ندارد هیچ کس جز عشق تو در این دلم


کی شود یکدم نشینی در برم معشوق من

تا بگویم درد خود تو دست بگذاری سرم


انتظار وصل تو هر روز پیرم می کند

دیر آیی ننگری موی سیاهی در سرم


جان دهم بهر وصالت ای مه زیبای من

گر تو باشی مرگ ناید بر سرم،جان در برم

Ali Santuori

نگاشته شده در دوشنبه 1 مهر1392ساعت 10:0 یادگاری از alisantuori| |



بیا ای آخرین ماه شب افروز

گذشته جمعه و غمگینم امروز


شده دنیا همه تیره زدوری

نشد نومید از غم دانش آموز


شود دل خون از این نامردمی ها

چو باشی غم نبیند هیچ دلسوز


گذشته جمعه ها پی در پی هم

رسیده بر دلم یک درد جان سوز


چرا  دیگر نمی آیی به خوابم

وجودم گشته از غم آتش افروز


همه دلهای عالم خاک پایت

دلم خسته شده از این همه دوز


بیا ای تو همه عشق و همه جان


همه شبهای عالم را بکن روز





تقدیم به وجود مقدس آقا امام زمان (عجل)



                                                                                                 Ali Santuori

نگاشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1392ساعت 18:37 یادگاری از alisantuori| |

لبت را با لبانم ناز کردم                   دلم را با دلت دمساز کردم

به من گفتی رفیق راه عشقی         تو را من با دلم همراز کردم

زبوی تو رود جان از تن من              نفس را با صدایت ساز کردم

دلم خون می شود از دوری تو          بیا تا چشم خود را باز کردم

تو مه رویی و مه در حیرت تو               درون دل تو را تکتاز کردم

بیا ای نوگل شیرین زبانم               که آغوشم به رویت باز کردم

تو لیلای منی هور منی تو            به عشقت روز خود آغاز کردم


                                                      Ali Santuori
                                                      92.04.27

 

نگاشته شده در شنبه 19 مرداد1392ساعت 11:27 یادگاری از alisantuori| |