X
تبلیغات
عاشق شیدایی


عاشق شیدایی

عاشقانه

امروز نیز مثل دیگر روزها شروع شد. یک روز عادی و تکراری. مثل همیشه دلم یک تغییر میخواهد. یک تغییر اساسی.

عید نزدیک است. همان عید نوروز را می گویم. نمیدانم چرا حس عید را ندارم. خانه تکانی هم نکرده ام. نه خانه را و نه دلم را.

دو سه شب است بد میخوابم و صبح پشت میز کارم دلم خواب میخواهد. چرت صبحم را همینجا، پشت میز زدم.

به قول امروزی ها حالم زیاد نرمال نیست. هم حال خودم و هم دلم.

دوست دارم بروم.

به کجا؟ نمی‌دانم.

ولی می‌دانم که ماندن عذابم می‌کند. رکود عجیبی در زندگیم جریان دارد و به قول شاعر:

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

با همه این احوالات باز هم خدا رو شکر می‌گویم که زندگی جریان دارد. شاید می‌شد از این بدتر باشد، ولی خوب است. بهتر شدنش هم که دست خودم را می‌بوسد. من کمی از قافله عقب مانده ام. حتی روی رسیدن به قافله را هم ندارم.

دلم نان میخواهد و کمی پنیر و شاید یکی مثل خودم که صبحانه امروزم را نوش جان کنم. هر چند که جانم دیگر نوشی برایش نمانده، ولی زندگی است دیگر با خوب و بدش باید ساخت.

خدا را شکر که آخر سال است و سرمان خلوت. وگرنه پدرمان در می آمد از کارکردن. ولی باز هم با اشتهایی که سرپرست ما برای کارکردن پرسنلش دارد، خدا امروز ما را هم به خیر بگذراند. شاید فردا هم فرجی شود.

همین الان صحبت از جا به جایی شد. همین جا به جایی های همیشگی که تمامی ندارد. امروز اینجا پشت میز می‌نشینیم اما جای فردایم را فقط خدا میداند و بس.

دندانم را تازه کشیده ام و دندان رو به رویش هم روز به روز سوراخش بزرگ تر می‌شود. حتی حوصله پر کردنش را هم ندارم.

دلم یک ورزش میخواهد، شاید مرا سرحال بیاورد. اما کو وقت ورزش؟ زندگی همه اش کار است و کار و بی پولی. قیمت یک وجب خاک که شاید بشود سرپناهی در آن از آن خود کرد، از خون آدمی زاد هم با ارزش‌تر و گران‌تر است. خدا انسان را رایگان آفرید و همه چیز را رایگان در اختیارش گذاشت. ولی انسانها از روی طمع زمین خدا را خدا تومان به هم می‌فروشند. ابن کجای انسانیت است؟ هدف از آفرینش انسان این است؟ اینکه سر هم‌نوع خود کلاه بگذارد و آن را به خاک و خون بکشد. یا اینکه برای نان شب زندگی را کنار بگذارد و فقط به شکم زن و فرزند فکر کند  و به قول معروف مثل سگ کار کند؟ پس خدا و زندگی و محبت و تربیت چه می شود؟ تکلیف بچه ها چیست؟ چه کسی پاسخگوی کمبود محبت فرزندان است؟ کوچه؟ جوان‌های خیابانی؟

اصلاً چرا جامعه این قدر جوان خیابانی دارد؟ چه کسی باعث و بانی این هاست؟

جامعه دارد از هم می‌پاشد و هر کس به فکر جیب خویش است.

فقر، فحشا، تجاوز، اعتیاد، رفتارهای جنون آمیز، ناهنجاری های اجتماعی و پرخاشگری والدین و فرزندان و بی توجهی فرزندان به حرف پدر و مادر و ...

آخرش به کجا می رسد؟ دخترها که برهنه شدند و در خیابان با پسرها دوست می شوند و به پسرها اجازه هر کاری با آنها را می دهند. حتی می گذارند که در یک زمان پسرها با چند نفر از آنها رابطه داشته باشد و خود را با قیمتی رایگان می فروشند. آخرش هم با یک دل شکسته یا خود را به منجلاب مرگ با ذلت می‌کشانند و یا منزوی و گوشه نشین و افسرده می‌شوند و به دنیا پشت می‌کنند.

کسانی هم که ازدواج می‌کنند تازه یادشان می‌آید دوستی از جنس مخالف میخواهند. آن هم نه یکی، هر چندتا که بشود.

تازه از هم خوابی با دوست خود بیشتر از همسر لذت می‌برند و حس تنوع طلبیشان تازه گل می‌کند.

این کجای انسانیت است؟ زندگی واقعی این است؟

همین ها فردا تولید مثل می‌کنند و پدر و مادر می شوند و حالا چه فرزندشان حلال زاده باشد چه حرام زاده وای به حال فرزندشان و وای به حال جامعه.

این فرزندان که نسل های بعد را خواهند ساخت دیگر چه موجوداتی خواهند شد.

مغزم دارد سوت می‌کشد.

خدایا! چرا اینقدر غریب شده ای بر روی زمین خودت؟

این روزها، روزهای سخت زندگیست. کاش میشد در محکمه ای واقعاً اسلامی و قانونی این حرفهای دلم را با صدای بلند داد بزنم و بیرون بریزم و دلم را خانه تکانی بکنم تا شاید در سال جدید جا برای  دردهای تازه داشته باشد.

بدترین درد این است که دلی پر از درد داشته باشی ولی محکوم به سکوت باشی.

تا حرف از تفریح بزنم یاد تفریح جوانهای امروز می افتم. شراب، سیگار، تریاک، خونه خالی و فلان دختر پایه و اهل حال و ...

دیگر چگونه می شود تفریح کرد؟ مگر با این همه درد جایی برای تفریح هست؟قیمت خودرو و بنزین هم که جایی برای مسافرت و حال و هوا عوض کردن نذاشته است.

هر کس دستش برسد از حق دیگران برمی‌دارد و می‌خورد. قبلاً دزدها شبانه و بی سر و صدا از دیوار مردم بالا می‌رفتند ولی دیگر نیازی به این کار نیست. در روز روشن و در میان انبوهی از جمعیت هم می‌شود دزدی کرد. با اینکه همه می‌بینند ولی کسی کاری به دزدها ندارد. تازه به آنها آفرین هم می‌گویند.

به هر حال من به این چندر غاز حقوقم راضیم. همین که پیش خدا شرمنده دارایی حرام نیستم جای شرکرش باقیست.

آخر و عاقبت ما یک وجب خاک است که چه فقیر باشی و از گرسنگی بمیری و چه دنیا از آن تو باشد باید به همین یک وجب بسنده کنی واجازه بردن هیچ ثروت مادی را نداری.

وای بر کسی که ثروت خود را پیش خدا به امانت نگذاشته باشد.

سه روز دیگر به عید مانده.

عید قدرت عجیبی دارد. اگر انسان اراده کند در عید کارهای بزرگی می‌تواند انجام دهد. مثلاً دور کردن عادت‌های  بد سال های گذشته از خود یا آشتی با دیگران یا عهد بستن با خدا برای دوری از گناه و خیلی کارهای بزرگ دیگر که از آنها خسته شدیه ایم ولی به انجام دادنشان عادت داریم.

ولی ای کاش جایی برای فکر کردن به رفتارهای بد، برای تبدیل آنها به خوبی باشد.

من همچنان امیدوارم که جامعه پر از خوبی شود و محبت و عشق ورزیدن. من با امیدواری زندگی می‌کنم چون نصف پیروزی امید به پیروزی است و نصف دیکر تلاش برای آن.

یادمان باشد همه دردها و رنجها و سختی‌های ما فقط و فقط بخاطر فراموش شدن خدا  در زندگی ماست.هر چند با این فراموشی ها بازهم تنها کسی که صلاح ما را میخواهد خدای ماست. خدایی که با تمام بدی‌ها و گناهانمان، باز هم ما را دوست دارد و با کوچکترین بهانه ما را می‌بخشد.

دوستت دارم خدای من ...

نگاشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 10:13 یادگاری از alisantuori| |

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

(سهراب سپهری)



نگاشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 7:48 یادگاری از alisantuori| |


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان و دگران واي بحال دگران

 

مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم

محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران

 

دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند

كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

 

شهريارا غم آوارگي و در بدري

شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

 

شهریار

نگاشته شده در جمعه 4 بهمن1392ساعت 7:58 یادگاری از alisantuori| |


کودکی ام را دوست داشتم.

روزهایی که به جای دلم

 

سر زانوهایم زخمی بود ...

نگاشته شده در جمعه 27 دی1392ساعت 21:9 یادگاری از alisantuori| |

به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش!!!
دل به دل راه ندارد هرگز
مردمان میگویند؛ دل به دل راه قشنگی دارد که درونش همه عشق است و وفا و ندارد راهی به در بسته و خاموش جفا !؟؟
حال من میگویم ؛
دل به دل راه ندارد هرگز !
به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی...

نگاشته شده در یکشنبه 17 آذر1392ساعت 8:57 یادگاری از alisantuori| |


یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...

نگاشته شده در جمعه 15 آذر1392ساعت 8:22 یادگاری از alisantuori| |


کاش می‌شد که کسی می‌آمد
این دل خسته‌ی ما را می‌برد
چشم ما را می‌شست
راز لبخند به لب می‌آموخت

کاش می‌شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس‌ها همه خالی بودند
آسمان، آبی بود
و نسیم، روی آرامش اندیشه‌ی ما می‌رقصید

کاش می‌شد که غم و دلتنگی
راه این خانه‌ی ما گم می‌کرد
و دل از هر چه سیاهی ست، رها می‌کردیم
و سکوت، جای خود را به هم آوائی ما می‌بخشید
و کمی، مهربان تر بودیم

کاش می‌شد دشنام،
جای خود را به سلامی می‌داد
گل لبخند، به مهمانی لب می‌بردیم
بذر امید، به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می‌خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم، به مهمانی دل می‌بردیم

کاش می‌فهمیدیم
قدراین لحظه، که در دوری هم میراندیم
کاش می‌دانستیم، راز این رود حیات
که به سرچشمه، همی‌گردد باز

کاش ما تجربه‌ای می‌کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را

کاش می‌شد که به انگشت نخی می‌بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

نگاشته شده در چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 10:0 یادگاری از alisantuori| |


خاطراتت صف کشیده اند!


یکی پس از دیگری...


حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند!

و من...



فرار می کنم از فکر کردن به تو؛


مثل رد کردن آهنگی که ...



خیلی دوستش دارم خیلی...!

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 7:40 یادگاری از alisantuori| |

می رود جان از تنم هر گه تو رفتی از برم

می شود خون این دلم وقتی تو باشی در سرم


گر تو باشی پیش من غم رو بگرداند زمن

ور تو باشی مونسم هرگز نگردم در حرم


عشق من یکدم به من سر زن ببین

جان فدایت می کنم بی منت از روی کرم


بی وفایی می کنی با قلب من با این همه

ره ندارد هیچ کس جز عشق تو در این دلم


کی شود یکدم نشینی در برم معشوق من

تا بگویم درد خود تو دست بگذاری سرم


انتظار وصل تو هر روز پیرم می کند

دیر آیی ننگری موی سیاهی در سرم


جان دهم بهر وصالت ای مه زیبای من

گر تو باشی مرگ ناید بر سرم،جان در برم

Ali Santuori

نگاشته شده در دوشنبه 1 مهر1392ساعت 10:0 یادگاری از alisantuori| |



بیا ای آخرین ماه شب افروز

گذشته جمعه و غمگینم امروز


شده دنیا همه تیره زدوری

نشد نومید از غم دانش آموز


شود دل خون از این نامردمی ها

چو باشی غم نبیند هیچ دلسوز


گذشته جمعه ها پی در پی هم

رسیده بر دلم یک درد جان سوز


چرا  دیگر نمی آیی به خوابم

وجودم گشته از غم آتش افروز


همه دلهای عالم خاک پایت

دلم خسته شده از این همه دوز


بیا ای تو همه عشق و همه جان


همه شبهای عالم را بکن روز





تقدیم به وجود مقدس آقا امام زمان (عجل)



                                                                                                 Ali Santuori

نگاشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1392ساعت 18:37 یادگاری از alisantuori| |