عاشق شیدایی

عاشقانه

دل خسته و غمگین و پریشان

در کُنج خرابات مغانم

کامی دگر از جام شرابش

می نوشم و سرمست بمانم

یک بوسه شیرین زلبش دوش

بگرفتم و امروز جوانم

بی غم نتوان بود در این دِیر خرابات

اما چه کنم بی مِی و معشوق نمانم

دردی که مرا کشت، فراق است

وَر نه زِنگاهش غم ایام ندادنم

عاشق صفتی شیوه رندان جهان است

من نقطه ای از جمله ی رندان جهانم

(Ali Santuori (93.01.30

من نقطه ای از جمله رندان جهانم 

نگاشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 15:47 یادگاری از alisantuori| |

خطایت هرچه بود آدم ...

به جرم سیب دزدیدن، تورا از خویش پردادند...!!

ولی آدم نکن باور؛

تو را با چیدن یک سیب پر دادند؟!

خطایت عشق حوا بود ...

گمانم عاشقش بودی!

به چشمت عشق را دیدی ...

برای خاطر حوا تو آن شب سیب را چیدی؟!

چه رازی پشت این سیب است؟!

که ما را در به در کردی،

از آن مأوای روحانی

به این دنیای ظلمانی...

من از ابهام میترسم،

من از تکرار این فرجام میترسم...

چنان گنگ است این قصه،

چنان تاریک و پنهان است

که از ترس سقوطی تلخ...

من از بوییدن یک سیب بدهنگام میترسم!!

نگاشته شده در شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 9:33 یادگاری از alisantuori| |

دلم از دست زمانه خون است

حالم از دست خودم ویرون است

کی شود حس رهایی بکنم

در دلم خانه تکانی بکنم

پاک گردم از همه ناپاکی

دور گردم از حصار خاکی

پَرکَشم تا ملکوتت برسم

از صدا تا به سکوتت برسم

ولی افسوس همه یک رویاست

زندگی با غم و دردش زیباست

 

Ali Santuori 93.12.12

نگاشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 8:9 یادگاری از alisantuori| |

در دلـــــــم بــــــــود كه آدم شوم؛ امّا نشدم

بــــى‏خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم

بـــــــر درِ پیــــــرِ خــــــرابــــات نهم روى نیاز

تا بــه این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم

هجرت از خویش كنم، خانه به محبوب دهم

تا بـــه اسمـــــاء معلّم شوم؛ امّا نشدم

از كف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رستــــه از كوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم

فــــــــــارغ از خـویشتن و واله رخسار حبیب

همچنــــان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم

سر و پا گوش شوم، پاى به سر هوش شوم

كـــــز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم

از صفــــــا راه بیابــــــم به ســــــــوى دار فنا

در وفــــا یــــــار مسلّم شوم؛ امّا نشدم

خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت است

تــــا بــــرِ دوست مكرّم شوم؛ امّا نشدم

آرزوهــــا همـــــه در گور شد اى نفس خبیث

در دلــــم بــــود كـه آدم شوم؛ امّا نشدم

نگاشته شده در چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 12:24 یادگاری از alisantuori| |

دﺭﺩﻡ ﺍﯾــــﻦ ﻧـــﯿـﺴـﺖ

ﮐـــــﻪ ﺍﻭ ﻋــــﺎﺷــــﻖ ﻧـــﯿــﺴـﺖ ،

ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾــــﻦ ﻧــﯿــﺴـﺖ ﮐــــــــﻪ ﻣــﻌــﺸـــﻮﻕ ﻣــﻦ ﺍﺯ ﻋــﺸــﻖ ﺗـﻬــﯽ ﺍﺳـﺖ

ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾــــــﻦ ﺍﺳﺖ ﮐــــــﻪ ﺑــــﺎ ﺩﯾـــــﺪﻥ ﺍﯾـــــﻦ ﺳــﺮﺩﯼ ﻫــــﺎ

ﻣـــــﻦ ﭼـــــﺮﺍ ﺩﻝ ﺑـــﺴــﺘــﻢ ؟

نگاشته شده در سه شنبه ۲ دی۱۳۹۳ساعت 11:21 یادگاری از alisantuori| |

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود,
این همه رنگِ قشنگ از کفِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد,
دلِ تنها به چه شوقی پیِ یلدا برود؟

ashegh-sheydaey.blogfa.com

نگاشته شده در دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ساعت 8:42 یادگاری از alisantuori| |

پر كن پياله را، كين اب اتشين

ديريست ره به حال خرابم نمي برد!

اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي ،

دريا ي آتشست كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم

تا مرز نا شناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا – تا شهر ياد ها....

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق ! از اوج قله هاي مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

 

(مشيري)

نگاشته شده در شنبه ۳ آبان۱۳۹۳ساعت 11:38 یادگاری از alisantuori| |

حال ما با دود والکل جـــــــــا نمی آید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق
دستهایت را خودت "ها"کن اگریخ کرده اند
از لب معشوقه هامان "ها"نمی آید رفیق
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،آه
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان
هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق
التیام دردهای ما فقط مرگ است وبس
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق

نگاشته شده در پنجشنبه ۱۰ مهر۱۳۹۳ساعت 17:25 یادگاری از alisantuori| |

مدت هاست از کنار هم رد می شویم

بدون هیچ نگاهی

شاید غریبه باشیم

نمیدانم

ولی هنگام عبور از کنار هم حس غریبی دارم

حسی که سالهاست فراموشش کرده ام

غریبه

کلمه ی آشناییست

زیاد شنیده ام این واژه را

سخت است

سخت است یک عمر زندگی در بین غریبه هایی که تو را خوب میشناسند

سخت است همه باشند اما با هم غریبه

نه سلامی

نه کلامی

وقت مرگت که فرا برسد

همه هوس آشنایی میکنن

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

...

نگاشته شده در سه شنبه ۱۸ شهریور۱۳۹۳ساعت 18:44 یادگاری از alisantuori| |

سالهاست دیگر صدای کودکان را نمیشنوم

کودکانی که بازی در کوچه را با دنیا عوض نمیکردند

شاید من کر شده باشم

شاید هم دیگر بچه ها از همان کودکی بزرگ میشوند

چه زیبا بود بازی های کودکان در کوچه و خیابان

داد و بیداد کردنشان

دعوا و آشتی کردنشان

کاش هیچ وقت دنیای واقعیشان را به دنیای مجازی نمیفروختند

حس عجیبی دارم

انگار زیبایی شهر از بازی کودکان و شور و هیجانشان بود

دلم برای دویدن در کوچه ها تنگ شده

انگار همه همدیگر را فراموش کرده اند

دیگر کسی نیست که برای پیرمرد ناتوان همسایه نان بخرد

دلم عجیب گرفته ...

نگاشته شده در شنبه ۱۸ مرداد۱۳۹۳ساعت 18:19 یادگاری از alisantuori| |