عاشق شیدایی

عاشقانه

پر كن پياله را، كين اب اتشين

ديريست ره به حال خرابم نمي برد!

اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي ،

دريا ي آتشست كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم

تا مرز نا شناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا – تا شهر ياد ها....

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق ! از اوج قله هاي مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

 

(مشيري)

نگاشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 11:38 یادگاری از alisantuori| |

حال ما با دود والکل جـــــــــا نمی آید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق
دستهایت را خودت "ها"کن اگریخ کرده اند
از لب معشوقه هامان "ها"نمی آید رفیق
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،آه
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان
هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق
التیام دردهای ما فقط مرگ است وبس
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق

نگاشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 17:25 یادگاری از alisantuori| |

مدت هاست از کنار هم رد می شویم

بدون هیچ نگاهی

شاید غریبه باشیم

نمیدانم

ولی هنگام عبور از کنار هم حس غریبی دارم

حسی که سالهاست فراموشش کرده ام

غریبه

کلمه ی آشناییست

زیاد شنیده ام این واژه را

سخت است

سخت است یک عمر زندگی در بین غریبه هایی که تو را خوب میشناسند

سخت است همه باشند اما با هم غریبه

نه سلامی

نه کلامی

وقت مرگت که فرا برسد

همه هوس آشنایی میکنن

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

...

نگاشته شده در سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 18:44 یادگاری از alisantuori| |

سالهاست دیگر صدای کودکان را نمیشنوم

کودکانی که بازی در کوچه را با دنیا عوض نمیکردند

شاید من کر شده باشم

شاید هم دیگر بچه ها از همان کودکی بزرگ میشوند

چه زیبا بود بازی های کودکان در کوچه و خیابان

داد و بیداد کردنشان

دعوا و آشتی کردنشان

کاش هیچ وقت دنیای واقعیشان را به دنیای مجازی نمیفروختند

حس عجیبی دارم

انگار زیبایی شهر از بازی کودکان و شور و هیجانشان بود

دلم برای دویدن در کوچه ها تنگ شده

انگار همه همدیگر را فراموش کرده اند

دیگر کسی نیست که برای پیرمرد ناتوان همسایه نان بخرد

دلم عجیب گرفته ...

نگاشته شده در شنبه 18 مرداد1393ساعت 18:19 یادگاری از alisantuori| |

صورتت شعر است و هر یک تار زلفت مصرعی

شعر را یک مصرع پیچیده زیبا می کند

 

نگاشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 13:0 یادگاری از alisantuori| |

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت♫♫♫

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

نگاشته شده در چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 23:20 یادگاری از alisantuori| |


http://www.smsfa.org/wp-content/uploads/2012/09/Masti-Eshgh.jpg

خواب مرا ربوده بود ندای خوش نوای تو

خون به دلم کشیده بود چهره͏ی بی ریای تو

 

دوش به صبح تاب من رفته زبوی زلف تو

وز لب غنچه سای تو وز رخ دل گشای تو

 

دل به دلت ببسته͏ام وز همه جا کسسته͏ام

بهر صدای بی غش و خنده͏ی دلربای تو

 

سجده کنند بهر تو مهر و مه و سمائیان

تا که شنیده می͏شود نغمه͏ی ربّنای تو

 

وصف نمی͏توان نمود با زبان تن رخت

اهل دلی بود که تا وصف کند هوای تو


@li Santuori 93.02.20

نگاشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 11:59 یادگاری از alisantuori| |

امروز نیز مثل دیگر روزها شروع شد. یک روز عادی و تکراری. مثل همیشه دلم یک تغییر میخواهد. یک تغییر اساسی.

عید نزدیک است. همان عید نوروز را می گویم. نمیدانم چرا حس عید را ندارم. خانه تکانی هم نکرده ام. نه خانه را و نه دلم را.

دو سه شب است بد میخوابم و صبح پشت میز کارم دلم خواب میخواهد. چرت صبحم را همینجا، پشت میز زدم.

به قول امروزی ها حالم زیاد نرمال نیست. هم حال خودم و هم دلم.

دوست دارم بروم.

به کجا؟ نمی‌دانم.

ولی می‌دانم که ماندن عذابم می‌کند. رکود عجیبی در زندگیم جریان دارد و به قول شاعر:

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

با همه این احوالات باز هم خدا رو شکر می‌گویم که زندگی جریان دارد. شاید می‌شد از این بدتر باشد، ولی خوب است. بهتر شدنش هم که دست خودم را می‌بوسد. من کمی از قافله عقب مانده ام. حتی روی رسیدن به قافله را هم ندارم.

دلم نان میخواهد و کمی پنیر و شاید یکی مثل خودم که صبحانه امروزم را نوش جان کنم. هر چند که جانم دیگر نوشی برایش نمانده، ولی زندگی است دیگر با خوب و بدش باید ساخت.

خدا را شکر که آخر سال است و سرمان خلوت. وگرنه پدرمان در می آمد از کارکردن. ولی باز هم با اشتهایی که سرپرست ما برای کارکردن پرسنلش دارد، خدا امروز ما را هم به خیر بگذراند. شاید فردا هم فرجی شود.

همین الان صحبت از جا به جایی شد. همین جا به جایی های همیشگی که تمامی ندارد. امروز اینجا پشت میز می‌نشینیم اما جای فردایم را فقط خدا میداند و بس.

دندانم را تازه کشیده ام و دندان رو به رویش هم روز به روز سوراخش بزرگ تر می‌شود. حتی حوصله پر کردنش را هم ندارم.

دلم یک ورزش میخواهد، شاید مرا سرحال بیاورد. اما کو وقت ورزش؟ زندگی همه اش کار است و کار و بی پولی. قیمت یک وجب خاک که شاید بشود سرپناهی در آن از آن خود کرد، از خون آدمی زاد هم با ارزش‌تر و گران‌تر است. خدا انسان را رایگان آفرید و همه چیز را رایگان در اختیارش گذاشت. ولی انسانها از روی طمع زمین خدا را خدا تومان به هم می‌فروشند. ابن کجای انسانیت است؟ هدف از آفرینش انسان این است؟ اینکه سر هم‌نوع خود کلاه بگذارد و آن را به خاک و خون بکشد. یا اینکه برای نان شب زندگی را کنار بگذارد و فقط به شکم زن و فرزند فکر کند  و به قول معروف مثل سگ کار کند؟ پس خدا و زندگی و محبت و تربیت چه می شود؟ تکلیف بچه ها چیست؟ چه کسی پاسخگوی کمبود محبت فرزندان است؟ کوچه؟ جوان‌های خیابانی؟

اصلاً چرا جامعه این قدر جوان خیابانی دارد؟ چه کسی باعث و بانی این هاست؟

جامعه دارد از هم می‌پاشد و هر کس به فکر جیب خویش است.

فقر، فحشا، تجاوز، اعتیاد، رفتارهای جنون آمیز، ناهنجاری های اجتماعی و پرخاشگری والدین و فرزندان و بی توجهی فرزندان به حرف پدر و مادر و ...

آخرش به کجا می رسد؟ دخترها که برهنه شدند و در خیابان با پسرها دوست می شوند و به پسرها اجازه هر کاری با آنها را می دهند. حتی می گذارند که در یک زمان پسرها با چند نفر از آنها رابطه داشته باشد و خود را با قیمتی رایگان می فروشند. آخرش هم با یک دل شکسته یا خود را به منجلاب مرگ با ذلت می‌کشانند و یا منزوی و گوشه نشین و افسرده می‌شوند و به دنیا پشت می‌کنند.

کسانی هم که ازدواج می‌کنند تازه یادشان می‌آید دوستی از جنس مخالف میخواهند. آن هم نه یکی، هر چندتا که بشود.

تازه از هم خوابی با دوست خود بیشتر از همسر لذت می‌برند و حس تنوع طلبیشان تازه گل می‌کند.

این کجای انسانیت است؟ زندگی واقعی این است؟

همین ها فردا تولید مثل می‌کنند و پدر و مادر می شوند و حالا چه فرزندشان حلال زاده باشد چه حرام زاده وای به حال فرزندشان و وای به حال جامعه.

این فرزندان که نسل های بعد را خواهند ساخت دیگر چه موجوداتی خواهند شد.

مغزم دارد سوت می‌کشد.

خدایا! چرا اینقدر غریب شده ای بر روی زمین خودت؟

این روزها، روزهای سخت زندگیست. کاش میشد در محکمه ای واقعاً اسلامی و قانونی این حرفهای دلم را با صدای بلند داد بزنم و بیرون بریزم و دلم را خانه تکانی بکنم تا شاید در سال جدید جا برای  دردهای تازه داشته باشد.

بدترین درد این است که دلی پر از درد داشته باشی ولی محکوم به سکوت باشی.

تا حرف از تفریح بزنم یاد تفریح جوانهای امروز می افتم. شراب، سیگار، تریاک، خونه خالی و فلان دختر پایه و اهل حال و ...

دیگر چگونه می شود تفریح کرد؟ مگر با این همه درد جایی برای تفریح هست؟قیمت خودرو و بنزین هم که جایی برای مسافرت و حال و هوا عوض کردن نذاشته است.

هر کس دستش برسد از حق دیگران برمی‌دارد و می‌خورد. قبلاً دزدها شبانه و بی سر و صدا از دیوار مردم بالا می‌رفتند ولی دیگر نیازی به این کار نیست. در روز روشن و در میان انبوهی از جمعیت هم می‌شود دزدی کرد. با اینکه همه می‌بینند ولی کسی کاری به دزدها ندارد. تازه به آنها آفرین هم می‌گویند.

به هر حال من به این چندر غاز حقوقم راضیم. همین که پیش خدا شرمنده دارایی حرام نیستم جای شرکرش باقیست.

آخر و عاقبت ما یک وجب خاک است که چه فقیر باشی و از گرسنگی بمیری و چه دنیا از آن تو باشد باید به همین یک وجب بسنده کنی واجازه بردن هیچ ثروت مادی را نداری.

وای بر کسی که ثروت خود را پیش خدا به امانت نگذاشته باشد.

سه روز دیگر به عید مانده.

عید قدرت عجیبی دارد. اگر انسان اراده کند در عید کارهای بزرگی می‌تواند انجام دهد. مثلاً دور کردن عادت‌های  بد سال های گذشته از خود یا آشتی با دیگران یا عهد بستن با خدا برای دوری از گناه و خیلی کارهای بزرگ دیگر که از آنها خسته شدیه ایم ولی به انجام دادنشان عادت داریم.

ولی ای کاش جایی برای فکر کردن به رفتارهای بد، برای تبدیل آنها به خوبی باشد.

من همچنان امیدوارم که جامعه پر از خوبی شود و محبت و عشق ورزیدن. من با امیدواری زندگی می‌کنم چون نصف پیروزی امید به پیروزی است و نصف دیکر تلاش برای آن.

یادمان باشد همه دردها و رنجها و سختی‌های ما فقط و فقط بخاطر فراموش شدن خدا  در زندگی ماست.هر چند با این فراموشی ها بازهم تنها کسی که صلاح ما را میخواهد خدای ماست. خدایی که با تمام بدی‌ها و گناهانمان، باز هم ما را دوست دارد و با کوچکترین بهانه ما را می‌بخشد.

دوستت دارم خدای من ...

نگاشته شده در جمعه 1 فروردین1393ساعت 10:13 یادگاری از alisantuori| |

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!!!

(سهراب سپهری)



نگاشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 7:48 یادگاری از alisantuori| |


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان و دگران واي بحال دگران

 

مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم

محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران

 

دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند

كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

 

شهريارا غم آوارگي و در بدري

شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

 

شهریار

نگاشته شده در جمعه 4 بهمن1392ساعت 7:58 یادگاری از alisantuori| |