عاشق شیدایی

عاشقانه

در دلـــــــم بــــــــود كه آدم شوم؛ امّا نشدم

بــــى‏خبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم

بـــــــر درِ پیــــــرِ خــــــرابــــات نهم روى نیاز

تا بــه این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم

هجرت از خویش كنم، خانه به محبوب دهم

تا بـــه اسمـــــاء معلّم شوم؛ امّا نشدم

از كف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رستــــه از كوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم

فــــــــــارغ از خـویشتن و واله رخسار حبیب

همچنــــان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم

سر و پا گوش شوم، پاى به سر هوش شوم

كـــــز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم

از صفــــــا راه بیابــــــم به ســــــــوى دار فنا

در وفــــا یــــــار مسلّم شوم؛ امّا نشدم

خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت است

تــــا بــــرِ دوست مكرّم شوم؛ امّا نشدم

آرزوهــــا همـــــه در گور شد اى نفس خبیث

در دلــــم بــــود كـه آدم شوم؛ امّا نشدم

نگاشته شده در چهارشنبه 29 بهمن1393ساعت 12:24 یادگاری از alisantuori| |

دﺭﺩﻡ ﺍﯾــــﻦ ﻧـــﯿـﺴـﺖ

ﮐـــــﻪ ﺍﻭ ﻋــــﺎﺷــــﻖ ﻧـــﯿــﺴـﺖ ،

ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾــــﻦ ﻧــﯿــﺴـﺖ ﮐــــــــﻪ ﻣــﻌــﺸـــﻮﻕ ﻣــﻦ ﺍﺯ ﻋــﺸــﻖ ﺗـﻬــﯽ ﺍﺳـﺖ

ﺩﺭﺩﻡ ﺍﯾــــــﻦ ﺍﺳﺖ ﮐــــــﻪ ﺑــــﺎ ﺩﯾـــــﺪﻥ ﺍﯾـــــﻦ ﺳــﺮﺩﯼ ﻫــــﺎ

ﻣـــــﻦ ﭼـــــﺮﺍ ﺩﻝ ﺑـــﺴــﺘــﻢ ؟

نگاشته شده در سه شنبه 2 دی1393ساعت 11:21 یادگاری از alisantuori| |

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود,
این همه رنگِ قشنگ از کفِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد,
دلِ تنها به چه شوقی پیِ یلدا برود؟

ashegh-sheydaey.blogfa.com

نگاشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 8:42 یادگاری از alisantuori| |

پر كن پياله را، كين اب اتشين

ديريست ره به حال خرابم نمي برد!

اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي ،

دريا ي آتشست كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم

تا مرز نا شناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا – تا شهر ياد ها....

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق ! از اوج قله هاي مه آلود دور دست

پرواز كن به دشت عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

 

(مشيري)

نگاشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 11:38 یادگاری از alisantuori| |

حال ما با دود والکل جـــــــــا نمی آید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق
دستهایت را خودت "ها"کن اگریخ کرده اند
از لب معشوقه هامان "ها"نمی آید رفیق
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،آه
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان
هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق
التیام دردهای ما فقط مرگ است وبس
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق

نگاشته شده در پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 17:25 یادگاری از alisantuori| |

مدت هاست از کنار هم رد می شویم

بدون هیچ نگاهی

شاید غریبه باشیم

نمیدانم

ولی هنگام عبور از کنار هم حس غریبی دارم

حسی که سالهاست فراموشش کرده ام

غریبه

کلمه ی آشناییست

زیاد شنیده ام این واژه را

سخت است

سخت است یک عمر زندگی در بین غریبه هایی که تو را خوب میشناسند

سخت است همه باشند اما با هم غریبه

نه سلامی

نه کلامی

وقت مرگت که فرا برسد

همه هوس آشنایی میکنن

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه ی زنده کش مرده پرست

...

نگاشته شده در سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 18:44 یادگاری از alisantuori| |

سالهاست دیگر صدای کودکان را نمیشنوم

کودکانی که بازی در کوچه را با دنیا عوض نمیکردند

شاید من کر شده باشم

شاید هم دیگر بچه ها از همان کودکی بزرگ میشوند

چه زیبا بود بازی های کودکان در کوچه و خیابان

داد و بیداد کردنشان

دعوا و آشتی کردنشان

کاش هیچ وقت دنیای واقعیشان را به دنیای مجازی نمیفروختند

حس عجیبی دارم

انگار زیبایی شهر از بازی کودکان و شور و هیجانشان بود

دلم برای دویدن در کوچه ها تنگ شده

انگار همه همدیگر را فراموش کرده اند

دیگر کسی نیست که برای پیرمرد ناتوان همسایه نان بخرد

دلم عجیب گرفته ...

نگاشته شده در شنبه 18 مرداد1393ساعت 18:19 یادگاری از alisantuori| |

صورتت شعر است و هر یک تار زلفت مصرعی

شعر را یک مصرع پیچیده زیبا می کند

 

نگاشته شده در سه شنبه 10 تیر1393ساعت 13:0 یادگاری از alisantuori| |

آخ دلم هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی میبینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت با شو سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت♫♫♫

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

نگاشته شده در چهارشنبه 28 خرداد1393ساعت 23:20 یادگاری از alisantuori| |


http://www.smsfa.org/wp-content/uploads/2012/09/Masti-Eshgh.jpg

خواب مرا ربوده بود ندای خوش نوای تو

خون به دلم کشیده بود چهره͏ی بی ریای تو

 

دوش به صبح تاب من رفته زبوی زلف تو

وز لب غنچه سای تو وز رخ دل گشای تو

 

دل به دلت ببسته͏ام وز همه جا کسسته͏ام

بهر صدای بی غش و خنده͏ی دلربای تو

 

سجده کنند بهر تو مهر و مه و سمائیان

تا که شنیده می͏شود نغمه͏ی ربّنای تو

 

وصف نمی͏توان نمود با زبان تن رخت

اهل دلی بود که تا وصف کند هوای تو


@li Santuori 93.02.20

نگاشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 11:59 یادگاری از alisantuori| |